کونگ فو با گاو آبستن
آخرین امتحان خرداد را که می دادیم بچه شهری ها می رفتند دنبال مسافرت و تفریح. ولی ما بچه دهاتی ها تازه کارمان شروع می شد. جالیز ها و گوسفند ها آماده پذیرایی از ما بودند و ما برای اوقات فراغت مشکلی نداشتیم. بعضی وقت ها آنقدر اوقات فراغت سنگین بود که از خدامون بود که برگردیم مدرسه و بیشتر وقت ها حتی فراموش می کردیم که آن روز چند شنبه است. من بیشتر اوقات فراغتم را در جالیز می گذراندم. صبح ساعت 6 می رفتیم سر جالیز و ظهر می آمدیم خونه برای ناهار و دوباره سر جالیز تا غروب. یک روز وجین، روز بعد کود، روز بعد تنک و ... تا اینکه خربزه ها می رسید و اوقات فراغت به جاهای خوبش میرسید.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 19:46 توسط قاسم حسین قنبری
|